تبليغاتX
http://hadimehraban.blogfa.com

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گرچه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
 
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

 

دکتر علی شریعتی میگه :

دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !

نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

.....

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! 
 

 

===========================================

من ماندم و حلقه طنابی در مشت      بارفتن تو به زندگی کردم پشت

بگذار فردا برسد  می شنوی         دیروز غروب عاشقی خود را کشت

نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

مهر مادری

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت
نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

وحشت از عشق که نیست
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نیست
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواسته ی
عاطفه هااست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوونه ی ماست

...ما سرانجام
سر انجام گرفتیم به هیچ

راهی سفر به هیچستانیم
گله ای هست که از خود داریم
چاره ای نیست اگر انسانیم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت

نوشته شده توسط هادی مهربان در 7:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

شعر از : شل سیلور استاین

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

نوشته شده توسط هادی مهربان در 7:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

پدر روزنامه می خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد.حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ای از جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت:بیا کاری برایت دارم یک نقشه دنیا به تو می دهم ببینم می توانی دقیقا ان را انطور که هست بچینی؟و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت. می دانست پسرش تمام روز گرفتاراین کار است.اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه کامل برگشت.پدر با تعجب پرسید:مادرت به تو جغرافی یاد داده؟پسر جواب داد:جغرافی دیگر چیست؟اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک ادم بود وقتی توانستم ادم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم

نوشته شده توسط هادی مهربان در 7:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

در دست های تو
دنیا
دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ
این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا
یکریز می گریند
سنگین یک چیدن
سر پنجه ی بی اعتنای تست
و قلب مغموم کبوترها
در استکاک لحظه های دام
با سرخی شفاف
در انتظار مهربانی های چشمانند
پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است

خسرو گلسرخی

نوشته شده توسط هادی مهربان در 7:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

نه مرادم ، نه مریدم ، نه کلامم ، نه پیامم ، نه سلامم
نه علیکم
نه سپیدم ، نه سیاهم
نه چنانم که تو گوئی ، نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و
شنیدی و تو دانی
نه سمائم ، نه زمینم ،‌نه بزنجیر کسی بسته و نه برده دینم ، نه چنان
چشمه آبم ، نه سرابم ،نه برای دل تنهائی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم ، نه سفیرم ، نه فرستاده پیرم ، نه بهرخانقه و مسجد
و میخانه فقیرم
نه جهنم ، نه بهشتم ، نه چنین بوده سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم ،‌ نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتند .حقیقت نه برنگ است و نه بو
نه های است و نه هو ، نه به این است و نه او ،‌ نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو آهسته و سربسته و در پرده بگویم
تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند ، تو آنی ،‌خود تو جام جهانی ، گرنهانی و عیانی
تو همانی ، تو همانی
که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی و ندانی و ندانی و ندانی که تو آن
نقطه عشقی و تو اسرار نهانی

نوشته شده توسط هادی مهربان در 7:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم تیر 1388

توی قاب خیس این پنجره ها   عکسی از جمعهی غمگین میبینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا   تو چشاش ابرای سنگین میبینم

داره از ابر سیاه خون میچکه    جمعه ها خون جای بارون میچکه

نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد

کاش میبستم چشامو این ازم بر نمیاد

داره از ابر سیاه خون میچکه جمعه ها خون جای بارون میچکه

عمر جمعه به هزار سال میرسه جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه

آدم از دست خودش خسته میشه با لبای بسته فریاد میکنه

داره از ابر سیاه خون میچکه جمعه ها خون جای بارون میچکه

جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه

خنجر از پشت میزنه اون که همراه منه ..

نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

به راستي چقدرسخت است



 خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها



و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني       



   و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري



درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد



 اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن



 و باز هم نفرين به تو   اي سرنوشت.



.. دلم تنگ است                 دلم اندازه حجم قفس تنگ است     سکوت از کوچه لبريز است



 صدايم خيس و باراني است                      نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......

نوشته شده توسط هادی مهربان در 13:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
نوشته شده توسط هادی مهربان در 13:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

دلها چه بي‌قرارند وقتي که توبيايي

پاييزها بهارند وقتي که تو بيايي

آن روز از اشک از اشتياق رويت

در چشم آشکارند وقتي که تو بيايي

در آسمان ملائک در عرش بي‌نهايت

همواره جشن دارند وقتي که تو بيايي

شهرم و ديارم آن شب چون کهکشاني از نور

آذين افتخارند وقتي که تو بيايي

ياران باوفايت در جاده عبورت

قرآن به دست دارند وقتي که تو بيايي

آهنگ گامهايت اي نور آسماني

پايان انتظارند وقتي که تو بيايي

در دشت سبز خضراء حتي کبوتران هم

از عشق لانه دارند وقتي که تو بيايي

 
نوشته شده توسط هادی مهربان در 10:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

 
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ، سرها در گريبان است.

 كسي سربرنيارد كرد پاسخ گفتن وديدارياران را.

 نگه جز پيش پارا ديد نتواند، كه ره تاريك ولغزان است.

 وگر دست محبت سوي كس يازي،

 به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛ كه سرما سخت سوزان است.

نفس كزگرمگاه سينه مي آيد برون،ابري شود تاريك.

 چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

 نفي كاينست،پس ديگر چه داري چشم ز چشم د.ستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من اي پير پيرهن چركين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آي..... دمت گرم وسرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي،در بگشاي! منم من ميهمان هر شبت، لولي وَش مغموم.

 منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور.

 منم دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور

نه از رومم،نه اززنگم،همان بي رنگ بي رنگم.

 بيا بگشاي در،بگشاي دلتنگم.

حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج ميلرزد.

 تگرگي نيست،مرگي نيست. صدايي گر شنيدي،صحبت سرما ودندان ست.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

 چه مي گويي كه بيگه شد،سحرشد،بامدادآمد؟

فريبت مي دهد،برآسمان اين سرخي بعداز سحرگه نيست.

 حريفا!گوش سرما برده است اين،يادگارسيلي سرد زمستان ست.

 وقنديل سپهر تنگ ميدان،مرده يا زنده، به تابوتِ ستبرظلمت نه توي مرگ اندود،پنهان ست.

حريفا!روچراغ باده رابفروز،شب با روز يكسان است.

نوشته شده توسط هادی مهربان در 11:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

سخن شیطان
گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد!
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!»
 

نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت  هديه داد زل بزني و به
 جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
 ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام

نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور

 باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سختهچه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت  هديه داد زل بزني و به
 جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
 ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام

نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور

 باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته

نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

 خود را که ميشکستم

          ميدانستم:

         که از کاسه شکسته آب نخواهي خورد ...

 

 

 به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر

 

 

 اگه سهم من از اين همه ستاره فقط سو سوي غريبي است , غمي نيست . همين انتظار رسيدن شب برايم کافي است.

 دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي

 

 

 فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن

 

عشق مي ورزيم چرا که او نخست به ما عشق ورزيد چرا که خدا عشق است

 

 

 زندگي اجبار است ... مرگ اختيار است... عشق يک بار است... جدايي دشوار است... ولي نفس کشيدن بي تو محال است

 

 

 دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي پويند مبادا شعله ي در ان نهان باشد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

 

 خانه ام وقتي كه مي آيي تمامش مال تو هر چه دارم غير تنهايي تمامش مال تو صد دو بيتي صد غزل دارم و حتي يك بغل شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو ضربه آهنگ غزلهايم صداي پاي توست اين صداي پاي رؤ‌يايي تمامش مال تو

 

 از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش. شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از كسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ كس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه

 

 بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش

نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386


حکایت فرزند و خانواده
آخه چرا؟

سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:


« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز


گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»


والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.


پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»


پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.


پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»


والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما


خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.


در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند خود را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند.


فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت!!



بیاید بدون هیچ چشمداشتی همدیگه رو دوست داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

که هدف اون مهربون هم از خلقت همین بـــــــــــوده...
 
نوشته شده توسط هادی مهربان در 18:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

 
 
 
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...
 
نوشته شده توسط هادی مهربان در 9:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم ناگاه با مشتي آب سرد

برروي مزارم برآشفتم بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش

داد بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام! دختري سياه پوش

برسر مزارم فاتحه ميخواند وجودم به لرزه افتاد او که بود؟؟
نوشته شده توسط هادی مهربان در 9:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

نوشته شده توسط هادی مهربان در 9:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آذر 1385

1- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا کردم. 2- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد، وکسی که چنین ارزشی دارد هیچگاه تو را به گریه نمی اندازد. 3- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4- دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نمی رسی. 6- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. 7- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای یک نفر تمام دنیا. 8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. 9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی. 10- به چیزی که گذشت غم نخور، به چیزی که پس از آن می آید لبخند بزن. 11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی. 12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را بشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. 13- زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش نمی رود. گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده توسط هادی مهربان در 16:49 |  لینک ثابت   •